«دل» بر خلاف «فکر» بسیار رقیق است. به عنوان مثال؛ اگر دوستی ده ها بار به انسان بد کند باز انسان در مقام "تفکر" با خود می گوید: «چون او دوستم بود و من هم رفیق اویم این بار هم عیبی ندارد ..» و بدین ترتیب خود را قانع می کند.. ولی "دل" را نمی توان قانع کرد. زیرا آن چنان رقیق است که روی آوردن دوباره اش بعد از برگشتنش از کسی، کار مشکلی است. راه ”فکر‟ مسیرش طولانی است اما در عین حال طریقش بسیار آسان تر است. در مقابل، راه ”دل‟ نزدیک است چون به محض اینکه «دل به حق توجه کند» او نیز می آید و جای می گیرد، اما آن قدر رقیق و باریک است که با کوچکترین آلودگی، ”حق‟ می رود. زیرا حق می خواهد در دل آشیانه کند و از آنجا که او ”واحد“ است لذا برای خود در دل شریک نمی پذیرد. چنان که امام صادق (ع) فرموده است: القلبُ حَرَمُ اللّهِ فلا تُسْكِنْ حَرَمَ اللّه غَيرَ اللّهِ زیرا چه بسا انسان در مرحلهٔ ”فکر“ هم با خدا باشد و هم با غیر خدا؛ بر خلاف ”دل“ که یا باید با خدا باشد و یا با غیر خدا. « بيا بشنو حديث عالم دل ز صاحبدل که دل حق راست منزل امام صادق آن بحر حقایق چنین در وصف دل بوده است ناطق که دل یکتا حرم باشد خدا را پس اندر وی مده جا ماسوا را » در ”دلِ“ مؤمن جا برای ”غیـــر“ نیست، زیرا دلدارِ مؤمن، ”غیـــــور“ است که با تجلی ”غیــــرت“ش، ”غیـــر“ی را در جهانِ دل مؤمن نگذارد! و جایگاه «وضــــو» در این بین آن است که «قلب را دائماً حرم امن الهی قرار می دهد.» ؛ ✨

؛ علامه حسن زاده آملی