پيش از شروع خلقت، قبل از وجود آدم
وقتي نبود حوا، وقتي نبود آدم
تاريک بود و خاموش، حق مانده بود با حق
در هيچ محض، تنها، در آن سکوت مطلق
ناگاه از آن سياهي، زد شعله اي شراره
روشن شد عرش اعلي، با چارده ستاره
از بين انجمن سبز، مي شد يکي پيمبر
يک نور فاطمه شد، يک نور نيز حيدر
يک نور شد حسين و ، يک نور مجتبي شد
از مابقي انوار ، خلق امامها شد
جمع ائمه بودند، خنديد حق و آنگاه
اينگونه شد مقدر، باشي بقيه الله
يک گل که عطر و بويش، از عرش مي شود حس
يک شاخه گل ياس، اما به رنگ نرگس
چشمت کشيده مي شد، با رنگ دلربايي
دست تو را خدا ساخت، بهره گره گشايي
مثل هزار و يک شب، هر تار گيسويت شد
تو آمدي و قبله، محراب ابرويت شد
پيشاني بلندت، خورشيد فاطمي بود
پايان طرح رويت، يک خال هاشمي بود
دل برد از خدا هم، خال سياهت آقا
مبهوت کرد ما را، برق نگاهت آقا
در پيش روي ماهت، ابري کشيده مي شد
تو پشت ابر و تنها، نور تو ديده مي شد
آن روز نامتان را، نعم الامير کردند
در پيچ و تاب زلفت، ما را اسير کردند
بعد از تولد تو هنگام خلقت ماست
دَم دادي و تن ما، از خاک تيره برخاست
مازاد خاک پايت، اين قد و قامتم شد
دستان ماهر تو، معمار خلقتم شد
تو پادشاه آغاز، من تا ابد گدايت
تو حضرت سليمان من مور زير پايت
دير آمديم و گقتند، رفتي ميان صحرا
بيچاره من … کجايي آقاي آسمان ها؟
عمري در انتظارم، با دست هاي خالي
يکبار هم نگاهي مولا به اين حوالي
من بي لياقت اما، تو با لياقتم کن
من غرق استغاثه، آقا اجابتم کن
تو از تبار باران، من اوج تشنه کامي
تو آخر رفاقت، من اوج بي مرامي
تا کي به تن کنيم اين، پيراهن ريا را؟
در فکر تو نبوديم، آقا ببخش ما را
وقتي که تو نباشي، چه نوشي و چه عيشي
برگرد بي قرارم، اي دلبر قريشي
باز اين دل هوايي، گم کرد دست و پا را
"دل مي رود ز دستم، صاحب دلا خدا را"
محمد ناصري