*یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید شاید که نگاهی کند آگاه نباشید*
*«گنهکاری که عارف شد»*
ابونصر بُشربنحارث معروف به «بُشر حافی» از فرزندان رؤسا و درباریان بود. اغلب به لهوولعب و خوشگذرانی و کارهای قبیح اشتغال داشت!
روزی امام کاظم از مقابل خانۀ او عبور میکرد، صدای ساز و آواز از خانۀ او شنیده میشد. ناگهان کنیزی برای بیرون ریختن زباله از خانه بُشر خارج شد. امام از او پرسید: «صاحب این خانه آزاد است یا بنده؟!»
گفت: البته که آزاد است. امام فرمود: «راست گفتی، اگر بنده بود، از مولایش پروا میکرد.»
کنیز به خانه برگشت و بُشر که بر بساط شراب نشسته بود، از او علت تأخیرش را جویا شد.
کنیز گفت: با مردی سخن میگفتم که چنین و چنان گفت. بُشر پرسید مشخصات آن مرد چه بود؟ و کنیز آنچه دیده بود بازگو کرد.
بشر برق از سرش پرید و دانست آن رهگذر، امام کاظم بوده است؛ معنای کلام امام، عمیقاً بر قلبش نشست، بیدرنگ با پای برهنه از خانه خارج شد و بهسرعت به دنبال امام دوید. خود را به امام رساند و به دست و پای امام افتاد. اشک ندامت از چشمانش جاری بود و پیوسته عذر میخواست و اظهار شرمندگی میکرد پس در محضر امام عهد کرد از این پس تا زنده است بندۀ خدا باشد و حقیقتاً بر عهد خویش باقی ماند!
نقل کردهاند که پس از آن دیگر کفش به پا نکرد از این رو به «حافی» بهمعنای پابرهنه شهرت یافت. هنگامی که علت پا برهنگی او را جویا شدند گفت: آن روز که با خدای خود عهد بستم پابرهنه بودم!
*او در زمرۀ سالکان و عارفان عهد خویش شد که اندرزها و گفتارهای حکیمانهای از او نقل کردهاند.*
چه بسا پای برهنۀ او، نشان رَستن و بریدن از همۀ تعلقاتی است که تا آن زمان به آنها دلبسته بود. گذاشتن و گذشتن!
*برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد*
آنان که هادیان راهند و چراغهای هدایت، با نیروی الهی خویش، دلهای غرق گناه را از قعر چاه پستیها و غفلتها میربایند و تطهیر میکنند، گرچه سالها غبار مستی و گناه روی آن را پوشانده باشد. کافی است ذرهای عشق و محبت و معرفت در آن باشد تا آن را از خاکدان طبیعت و رذائل اخلاقی جدا و جذب منبع فیض و نور کنند.
*امام زمان ما نیز از کوچه پس کوچههای دل ما عبور میکند باید گوشهایمان را تیز کنیم تا صدای پایش را بشنویم! به دور از تعلقات، با پای ارادت و اخلاص به دنبالش بدویم تا گرد غفلت و گناه را از قلبهایمان بزداید.*
. *یک چشم زدن غافل از آن ماه نباشید شاید که نگاهی کند آگاه نباشید*
«از بیانات استاد زهره بروجردی»