برشی از کتاب هیچ کس به من نگفت از استاد حسن محمودی
چه قدر دیر فهمیدم که پدر معنویم از دست گناهان فرزندش غمناک می شده و برای او استغفار می کرده، ای کاش می توانستم غمی از غمهایش را بکاهم و لبخند رضایت بر لبان مبارکش بنشانم. ای کاش می دانستم که از همان لحظه به تکلیف رسیدنم، منتظر من هستی تا با تو آشنا شوم و با شما آشتی کنم تا دستم را بگیری و به آسمانها ببری. تا مرا به خدا برسانی و از شیطان نجات دهی و از این آشنایی، به سعادت خود نزدیک تر شوم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 10:52 توسط m.m
|