امام زمان حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) خود، در نامه­ ای به شیخ مفید فرمودند:

وَ لَوْ أَنَ‏ أَشْيَاعَنَا وَفَّقَهُمُ‏ اللَّهُ‏ لِطَاعَتِهِ عَلَى اجْتِمَاعٍ مِنَ الْقُلُوبِ فِي الْوَفَاءِ بِالْعَهْدِ عَلَيْهِمْ لَمَا تَأَخَّرَ عَنْهُمُ الْيُمْنُ بِلِقَائِنَا وَ لَتَعَجَّلَتْ لَهُمُ السَّعَادَةُ بِمُشَاهَدَتِنَا عَلَى حَقِّ الْمَعْرِفَةِ وَ صِدْقِهَا مِنْهُمْ بِنَا.

«اگر شیعیان ما ـ كه خداوند آنها را به طاعت و بندگى خویش موفّق بدارد ـ در وفاى به عهد و پیمانشان با ما، اتّفاق قلبی ­داشتند و معرفت حقیقی و صدق و راستی آنان با ما حاصل می­شد، سعادت دیدار ما از آن­ها به تأخیر نمى افتاد و زودتر به سعادت دیدار ما نائل مى شدند».

و نیز فرمود:

فَمَا يَحْبِسُنَا عَنْهُمْ إِلَّا مَا يَتَّصِلُ بِنَا مِمَّا نَكْرَهُهُ وَ لَا نُؤْثِرُهُ مِنْهُم‏.

«پس تنها چیزی که ما را از شیعیان پوشیده می­دارد، همان کارهای ناشایستی است که از ایشان به ما می­رسد و خوشایند ما نیست و از آنان انتظار نمی­ رود».

چنین است که:

«سال­ها به تمناى ظهور او دست به دعا برداشته­ ایم. در انتظارش شِکوه­ ها در دل داریم و از دوریش داغ­ ها بر سینه. سال­هاست، که خزان بودن و سرد و تاریک بودن را حس مى­کنیم و در پى خورشیدى گرمابخش و نورانى مى­گردیم. سال­هاست، که از عشق او دم مى­ زنیم و زندگى را با شربتِ تلخِ صبورى مى­ گذرانیم. این دورى، این سرما و تاریکى و خزان زدگى و این تلخى صبر، تصویر عمل ماست، که در آینهٔ حکمت خدا افتاده است و پژواکِ کرده­ هاى ما، که از دیواره­ هاى قانون خلقت به سوى‌مان بر مى‌گردد».

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد گناه بخت پریشان ودست کوته ماست

آری! ما که خود در غیبت مقصّریم، در ظهور هم مؤثّریم.

آیا راه چاره­ای اندیشیده، برای رفع این درد، تدبیری به کار برده­ایم؟ آیا تشنه شناسان، تشنگی غیبت امام و پدر مهربان­مان را در ما، تأیید می­ کنند، اصلاً آیا ما تشنه هستیم، که نیاز به آب گوارا و “ماء معین” را در خود احساس کنیم و از خود بپرسیم:

أَرَأَيْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُكُمْ غَوْراً فَمَنْ يَأْتيكُمْ بِماءٍ مَعين

«آیا اگر آب شما در زمین فرو رَوَد و غایب گردد، چه کسی آب گوارا برایتان می­ آورد؟».

در کتاب الغیبه شیخ طوسی، از امام کاظم (عليه السّلام) نقل شده، که وقتی از ایشان توضیح و معنیِ این آیه را می­پرسند، آن حضرت می­فرمایند:

فَقَالَ: إِذَا فَقَدْتُمْ إِمَامَكُمْ فَلَمْ تَرَوْهُ فَمَا ذَا تَصْنَعُونَ[۷]

«یعنی: وقتی امام زمانتان را از دست دادید و اورا ندیدید، پس چه می­کنید؟!».

اگر دل­ های ما تاریک و ظلمانی نمی­ گردید

امامت هم عیان می­گشت و پنهانی نمی­گردید

به قدر تشنگی، گر تشنه امر فـرج بودیم

خدا داند فـرج، این گونـه طولانی نمی­گردید

.

مشکل اینجاست، که ما احساس تشنگی نمی­کنیم، اگر واقعاً تشنه باشیم، یک لحظه قرار نخواهیم داشت و در جستجوی آب به تکاپو خواهیم افتاد و سر انجام به آن خواهیم رسید.

آب کم جو تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست

تشنه شناس!

داستان تشنه شناس را شنیده­ اید؟ این داستان، صرف نظر از اینکه حقیقت دارد یانه، از یک واقعیت تلخ حکایت دارد و دقّت در آن، ما را به خود می­آورد و در رسیدن به هدف یاری می­دهد.

«در روزگار قدیم کسانی را که در جنگ ها اسیر می شدند، به نام برده در بازار می­ فروختند. شخصی به بازار برده­ فروشان آمد، تا برده­ ای خریداری کند. هر برده که هنری داشت گران تر بود، به سراغ برده­ ای رفت و دید قیمت آن بسیار گران است، سبب را پرسید، گفتند: او تشنه شناس است و می­ فهمد چه کسی تشنه است.

خریدار، علاقه­ مند شد، او را خرید و به منزل آورد و دوستانش را دعوت کرد و غذایی تهیه نمود، ولی سر سفره آب نگذاشت. مهمانان، چند لقمه­ ای که خوردند، یکی پس از دیگری تقاضای آب نمودند. بردۀ تشنه شناس، نگاهی به او می­ کرد و می­ گفت: دروغ می­ گوید، او تشنه نیست!

کم کم، به تعداد تشنه­ ها اضافه شد. هر کدام فریاد آب، سردادند. اما برده می­ گفت: همه دروغ می­ گویند! تا اینکه، یک نفر از میان آنان برخاست و به این طرف و آن طرف حرکت کرد، تا آبی تهیه کند. برده گفت: این شخص راست می­ گوید، زیرا از جایش بلند شد و فقط داد و فریاد نکرد.

آری، کسی در ادعای خود صادق است، که حرکت و اقدامی کند. کسانی که اهل عمل نیستند، در واقع مومن نیستند و تنها ادعای ایمان دارند.»

امام رضا می­فرمایند:

ألْإِمَامُ الْمَاءُ الْعَذْبُ عَلَى الظَّمَإ

«امام، آب شیرین در هنگام تشنگی است».

حال باید دید، آیا ما گرفتاری و درد غیبت حضرت مهدی (علیه السلام) را احساس می­ کنیم و اگر احساس می­ کنیم، آیا برای رفع این گرفتاری که به دست خود ما است، کاری انجام داده­ ایم؟ باید دید نشانۀ گرفتاری و درد ما چیست! کی بر خاسته­ ایم و به جستجوی آب گوارا و نشاط بخش آفرینش، از خود حرکتی بروز داده، مشام جان را از آن سیراب ساخته­ ایم؟!

دوای درد من!

نمیدانم چـرا دل بی قـراره دگر تاب فراقت را نـداره

بیا یابن الحسن دردم دوا کن دوای من توئی ای راه چاره

آری ای عزیز! مرغ ايمان از شاخهٔ دل‌ها پريده است. و ديگر بلبلی عاشقانه نمی­خواند. درخت‌ها دست به آسمان دارند و آمدنت را دعا می‌كنند. تمام پرندگان صبح­ گاهان، سرود تو را سر می دهند و منتظرند.

اگر پرنده‌ای سر به ميان بال دارد، غمگين توست. اگر اشك گلی بر خاك تيره چكيده، از غم غربت توست. اگر كودكی گريه می­كند، بهانه تو را می­گيرد.

تمام آينه ها غبار دوريت را دارند. دل به كدامین چهره خوش كنند، به روی سياه، يا چهره کريه دشمنانِ به خون تشنهٔ تو؟ سال هاست كه منتظر درخشش نور تو هستند.

دل من نيز چون كودكی بهانه تو را می­ گيرد و برای توست، كه بی­قراری می­ کند. گاه نیز چون پرندهٔ كوچكی خاكستری می­ خواند، آوازی غمگين، كه غيبت تو را حكايت می­ كند و گاه چون آيينه­ ای، لحظه­ ای وام دار ياد تو می­ شود.

.

آری، اين دل به اميد ديدار توست، كه هنوز می تپد. بیا و شام تارمان را پایان بخش.

درد جانکاه غیبت و راه های درمان آن

نوشته: ابراهیم حنیف نیا

ص ۴۸ الی ۵۷